تبليغاتX
نقطه ، سر خط
 

تجربه ای شبیه به هیییییییییییییییییییییچ ، به اوج می رساندم!

بی پروا

می کاوم / می روم / می کوشم / هییییچ نمی دانم، فریاد می کشم  ، باز نمی ایستم ، می جویم ...

.......................................کنار تو ، حتی دور .................................آرامشی وصف ناپذیر!

می ترسم

 " تو زمینی نیستی "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:32  توسط 3 نقطه | 
 

۱ سال دیگر  هست و نیستمان را صادقانه  قسمت کردیم ، دیرینه تر شدنمان ... در ۳۰/۴/۸۸ مبارک!

ترانه وبلاگ تقدیم به تو ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 22:38  توسط 3 نقطه | 
انسانهای پوچ تر از تهی

چه بزرگند از هیچ !

هر روز یکی فاش می شود.

ناگاه گره می خوردم ... انتهاااااااااااااااااااااااااااا ... خاموش

 یک پوزخند سنگین

خود را به نفهمی می زنم.

 یک نمای دیگر ویران شد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 21:50  توسط 3 نقطه | 
 

تا حالا به این فکر کردی ؟...

که تو به این بزرگی ، چطور تو دل تنگ و گرفتهِ من جا شدی... ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:9  توسط 3 نقطه | 

 در تلاطم خیزابه هایِ بي امانِ دلم ، تو در اماني ...

به مناسبت ۲ روز، زیباتر از روزای دیگه. ۳۰ تیر و ۳۱ مرداد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:11  توسط 3 نقطه | 
چرا هیچ وقت پیداش نکردم ؟

اصلا دنبال چی می گردم من؟

چرا باید یه جور فکر کنم که حتی مغزم با خبر نشه؟

چرا هر وقت فکر کردم ، داد زد: ((خفه شو عوضی))؟

چرا بالا نمی آرم همه اون چیزایی رو که نمی خوام؟

چرا راحت نمی شم؟

چرا هر چی انگشت می زنم میره پایین تر؟

چرا اون موقع ها یه بازو می خواستم برای تکیه ، حالا یه بغل می خوام برای گریه ؟

پس دیگه

کی؟

با کی؟

 کجا؟

بس نیست اینهمه ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:40  توسط 3 نقطه | 
کاش (فهم ) خریدنی بود

و هر ۳۶۵ روز سال تولد همه!

اونوقت من حاضر بودم همه عمرم رو کار کنم  ، فهم بخرم و به اطرافیام هدیه بدم.

اینجور شاید امیدی بود که حداقل ، بتونم با یکی حرف بزنم ...!

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1:5  توسط 3 نقطه | 
... و باز غم چه عمیق ، شخم می زند من را ...!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 1:49  توسط 3 نقطه | 
... اجبار------> تکرار ------> نفرت ...!

و من هنوووووووووووز امیدوارانه، تکرارت می کنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:55  توسط 3 نقطه | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 23:53  توسط 3 نقطه | 
عمری خواستم ، نشد ...

دیگر نمی خواهم ، شاید ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 13:22  توسط 3 نقطه | 
افکارم ، ذهنم را می جوند ...!

مغزم درد می کند !

حرف دیروز و امروز نیست ...

دیریست با این نشخوار لعنتی ، در نبردم ...!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:14  توسط 3 نقطه | 
عقربه ها بی صبرانه چرخیدند ،چرخیدند و چرخیدند ...و ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها ... به انتظار ...

ساعت "۱:۱۰،سی و یکم مرداد ۱۳۸۶ .

 دنگ دنگ دنگ

هیسسسسسس، گوش کن ...!

تو،۱ سال بزرگ تر شدی ...

و من،به شکرانه این روز مقدس در سکوتی مطلق ، آمدنت را سجده می کنم ...

و با شمعی که مشتاقانه می سوزد ، دراین ژرفای خاموشی ...

(ما بودنمان ) را ، بی دغدغه جشن می گیرم ...!

                                                                   ساده : تولدت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 1:10  توسط 3 نقطه | 
گاهی، همیشگی ترین ها ، دست نیافتنی ترین می شوند ...

و باز رویاهایم قاصدک وار پر پر می شوند ...!  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 13:34  توسط 3 نقطه | 
پرده عمودی ، می رقصد !

آرام و موزون...

موسیقی اش باد است .

با این بهانه ، دیوار را نوازش می کند ...!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:6  توسط 3 نقطه | 
چه دلگیری عجیبی ...!!!

تازگی ندارد ، اما از همیشه سنگین تر است ...

وقتی حتی حوصله خودم را هم ندارم ، این گوسفند های آدم نما را چطور تحمل کنم ؟؟؟

انگار تنها بمانم ، بهتر است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:32  توسط 3 نقطه | 
آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من گم شده ام !!!

در بیراهه های زندگی ...

کسی مرا نمی شناسد ؟؟؟

...

شاید من مرده ام ...!!!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:3  توسط 3 نقطه | 
پنجره ای نیست ...!

اگر هم پنجره ای ...

بالی نیست !

با کدامین شوق ، امرار کنم ، تکرار روزهای بی پرواز را ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:43  توسط 3 نقطه | 
تقویم ها سالگردِ یکی شدنمان را به تماشا  نشسته اند ... !

۱۴۶۰ روز شدنِ لمس بودنمان ٬ مبارک ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 15:49  توسط 3 نقطه | 
دلم هوای باران دارد ...

انتظااااااااااااااااااااااااااار تااااااااااااااااااااااااااااااااا کی ؟؟؟

اینبار ، من به آسمان می روم ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:20  توسط 3 نقطه | 
نگویید : ( ایران ) ...

بگویید : لجن زار ...!

و ما جاندارانِ بی جان ، چه آسوده در این مخوفِ متعفّن دست و پا می زنیم ...

و خوشحال و شاکر ...

 از اینکه زنده ایم ... 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 9:29  توسط 3 نقطه | 
من دارم  ( بد ) می شوم.

بهتر بگویم : دارم ( آدم ) می شوم.

همه بدند ... این آدم بودن است .

چه دنیایی شده است با این همه ( آدم ) ...

و آدم شدن چقدر سخت  ...

در دنیایی که سگ و گربه و جوجه با هم زندگی می کنند ، آدم بودن خنده دار است ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 13:7  توسط 3 نقطه | 
شاید همه حق داشتند و دارند ، دلگیر شوند !...

شاید همه حق داشتند و دارند ، بد باشند !...

شاید همه حق داشتند و دارند ، نابود کنند !...

شاید همه حق داشتند و دارند ، هر.......... تا ابد ...

شاید ...

شاید ...

شاید ...

اما حق مرا چه کسی خورده است ؟؟؟

حقم را بدهید . می خواهم تصفیه حساب کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 10:22  توسط 3 نقطه | 
                       

خواستم برای تنوع ، از این به بعد ، گه گداری تصاویری رو که خودم دوست دارم ، بزارم . شاید شما هم بدتون نیاد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:8  توسط 3 نقطه | 
انقدرا باهات بیگانه هستم که با کوچکترین جرقه ای ، به کلی از ذهنم پاکت کنم .

هنوز یه ته رنگ خاکستری ازت مونده ... کافی اراده کنم ...

وسوسم نکن ...

منو باش ، برای کی حرف می زنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:56  توسط 3 نقطه | 
چقدر در گیرم!

با خودم

ذهنم

فکرم

و چقدر خسته ...

در فکر فرارم !

از خودم

مَردم

دنیا

و سر درگم تر از همیشه ،(ماندنی) .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:42  توسط 3 نقطه | 
یه گاز به این سیب بزن !

کرم داخلش رو ببین !

چه احساسی داری ؟؟؟!!!

این دقیقاْ همون حسی که من با وجود تو توی زندگیم داشتم ...

حالا تو هم چاره ای نداری جز اینکه سیب رو با کرمش بندازی سطل آشغال ...

پس دیگه از من گله نکن ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:42  توسط 3 نقطه | 
وقتی مهربان ترین موجود زندگیت ، تبدیل به دیو سیاهی شه ، که شبها از ترس چشم روی هم نذاری...

وقتی هرچی۲۰ سال از زندگیت رو با امید قدم می زنی ، باز به همون چراغ چشمک زن بیزاری می رسی ...

معلوم که وابستگی هم غریب ترین واژه زندگیت می شه.

پس بدون این رو خودت خواستی ،

خوشحال باش ، از اولش هم تو برنده بودی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 23:44  توسط 3 نقطه | 
عاشق باشی ٬ یه درد سر .

عاشق نباشی٬ یه درد سر .

دنیا بیای ٬ یه درد سر .

بمیری ٬ یه درد سر .

بری٬ یه درد سر .

بمونی ٬ یه درد سر ...

آهای اونایی که می گین : زندگی زیباست.

ما چشمامون رو بستیم ؟ یا شما یه چشم اضاف دارین ؟!

اصلاْ می دونین چی ؟؟؟

به شما می گن:( آدمای الکی خوش)

حالا برین خوش باشین...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 14:29  توسط 3 نقطه | 
وقتی بهت می گفتم : خسته شدی؟

یه جور نگام می کردی که...

هیچ وقت نگفتی : اصلاْ دوسِت ندارم که از چیزی خسته شم یا نه.

... خودتی ، من می دونستم. راهِ خودم رو رفتم.

وای بر تواِ دروغگو ، که مجبور بودی اونهمه تظاهر کنی ، متظاهر.

حالا من رسیدم ... ، تو کجایی ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 23:42  توسط 3 نقطه |